
عشق
داستان
کنترل مسائل جنسی
طنز
پرسش و پاسخ
نامه های رسیده
اعتقادی
تک نوشته
احکام
برنامه تقویت جسم و اعصاب و جزوه طب سنتی
چت های بلوغی
براي جستجو در تمام مطالب سايت واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
وبلاگ بلوغ متعلق به شماست ، نواقص آن را به ما بگویید ، حسن آن را به دیگران!
از اینکه مطالب جدید،نکته نظرات ،انتقادها و پیشنهادات خود را برای ما می فرستید، صمیمانه متشکریم.
آیدی و ایمیل کاری وبلاگ ehsan.baradari@yahoo.com
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
تیر 1388
کپي برداري و استفاده از مطالب بلوغ چه با ذکر منبع و
چه بدون ذکر منبع آزاد است
.
"مهارت بیان" بلوغی
سلام عزیزان بلوغی ، شرمنده از اینکه پاره وقتیم. مشغله زیاد شده و " آی کی یو "
و "ناب" دوتاشون هم گُم شده اند . " آی کیو " غرق امواج مهندسی قبل کنکور و
" ناب " هم غوطه ور در اتاق تشریح دانشگاه علوم پزشکی.
خب بی مقدمه بریم سر اصل مطلب .
چند وقت پیش توی یه دوره ای که برا عده ای از مدیرا و معلم ها و دانش آموزای عزیز
برگزار شده بود ، نمی دونم چی شده بود _ احتمالا تشابه اسمی بوده یا چیز
دیگه !!!!!! _ که گفتن برا چند جلسه ما بریم سر کلاس . عنوان درس هم
" مهارت بیان " بود. ما هم اِند شکسته نفسی و نه نمیشه !! و این حرفا
و بعدش هم از خدامون بود بریم برا بیان مطالب بلوغی !!!!!!!!!
خلاصه رفتیم و درس هم که مهارت بیان بود و بنده خداها منتظر مطالب امروزی
و ترجمه ای جدید و کلیشه ای بودند و یا حداقل فکر میکردن از " آیین سخنوری
دیل کارنگی " و " معانی بیان بدیع " و " کتاب کاروند " و ...... رفرنس میدیم
و جزوه میگیم. ما هم که بلوغی و مخالف کلیشه ، توی کلاس بزرگترا ،
صاف رفتیم ته کلاس و حرف آخر رو همون اول زدیم و شروع کردیم :
آقایون و خانم ها برا اینکه مهارت بیان پیدا کنیم و نطق باز بشه و حرفی بزنیم یا
بنویسیم که به دل بشینه و اثر کنه ، راه میان بُر اینه که چیزی بگیم که شنونده
از درون منتظر اونه و تشنه همون مطلبه. نیاز مشترک و فطری مخاطبین رو بشناسیم
و همون رو بگیم تا بیان ماهرانه از آب دربیاد. اما واضح هست
برا اینکه گوینده مطابق فطرت شنونده صحبت کنه بایس خودش بازگشت
به فطرت داشته باشه . یعنی وقتی فطرت شکوفا شد خود به خود حرفای مورد قبول
با زبان فطری از درون می جوشه و به زبان جاری می شه و اون وقت
شنونده بخاد نخاد ، جذب میشه و یه جورایی مقهور مطلب میشه.
خلاصه ما به جای مطالب کلیشه ای خسته کننده و فرمول های بیان و روش های
سخنوری ، از فطرت و شکوفایی اون و بازگشت و توجّه به اون گفتیم.
تا اینکه یکی از عزیزان که اتفاقا معلم خودمم هم شده بود و اون موقع اُمّل تند رو بود
و الان شده بود فوق لیسانس منتقد روشنفکر ؛ گفت مهندس جان ! این مطالبی که
شما میگین کلّی هستند و توی مسجد و بسیج و ......... شاید بشه به خورد بچه ها
داد ولی الان توی چت و نت و فیس بوک، اوضاع فرق میکنه و نوجوون سمپادی و
جوون آزادی امروزی رو نمیشه با فطرت توحیدی ربانی !!! کرد و شما یه دونه هم مورد
نمیتونی اینجوری پیدا کنی و بایس حرف جدید علمی زد و از این سیاه نماییها گفت .
منم اوّل توی دلم گفتم نوش جانت که دوبارتوی دبیرستان لاستیک موتورت روپنجر کرده
بودیم
و بعدش چون منتظر بودم یکی دستمال قرمز تکون بده تا ماتادوری برم جلو ،
گفتم بله حق با شماست ، ما اگه زبان بیانمان آمرانه باشه و چیزایی رو که خودمون
عمل نمی کنیم به بچه هابگیم معلومه که اثر نمیکنه و برعکس میان موتورمون رو پنچر
میکنن !!
برعکس برا انجام وظیفه اگه بتونیم مطالب ناب و فطری رو که نیاز درونی
هر نوجوانی هست، بیان کنیم ؛ نتیجه هم میده و اتفاقا این سیر حرکت بلوغی در
مخاطبینی که از همون به قول شما نسل تیزهوش فیس بوکی هستند ملموس هم
هست و بروبچ ما توی فضای مجازی باهاشون مشغولند. و ما نه یه دونه بلکه نمونه
های بسیاری از این دست داریم .
آقای " همراه با مردم و همگام با مسولین " تا خاست یه چی بگه ، من که آماده رفته
بودم و چند برگ پرینت از وبلاگ یکی از بلوغی ها تکثیر کرده بودم رو پخش کردم توی
کلاس وخواهش کردم بخونن . مطالب ازوبلاگ یک نوجوان تیزهوش بود به اسم علی .
اوّل چند نوشته شو آورده بودم که سیاه و پراکنده نوشته بود قبل از آشنایی با بلوغ
توی وبلاگش ، بعد هم دلنوشته هاش بودند که بعد از شروع سیر بلوغی توی وبش
نوشته بود . همه داشتن با دقت برگه ها رو می خوندند و سکوت عجیبی کلاس رو
گرفته بود . منم داشتم با لپ تاپم ور میرفتم و زیر چشمی مراقب اوضاع بودم .
معلم های عزیزِتوی کلاس ، به خصوص خانم ها که صف اول نشسته بودند به آخر درد
و دلهای خودمونی علی با خدا که می رسیدند به وضوح میشد دید که چشماشون
خیس هست و شاید تازه متوجه می شدند که اول کلاس چی گفتم بهشون ؛
که اگه بازگشت به فطرت اتفاق بیفته کلام چقدر گیرا و بُرّنده میشه. و حرفا چقدر
به دل میشینه. همه ساکت بودند ، ناگهان آقای خاص که با گوشیش ور می رفت ،
گفت آدرس وبلاگ پسره !! چی بود؟
گفتم متاسفانه یا خوشبختانه علی آقا ، وبلاگش رو جمع کرده و الان فقط توی دلش
با خدا چت میکنه ولی همین جا با هم یه بار دیگه نوشته های علی رو میخونیم.
برخی از مطالب علی قبل از آشنایی با بلوغ :
"سلام ببخشید که دیر آپ کردم آخه می دونید این نا مردا زورشون به هیچ چیز نمی رسه میان اینترنت رو قطع می کنند .
دوستان به تازه متوجه شدم تلویزیونی به نام تلوزیون رسا(راه سبز آزادی) در تل استار ۱۲ شروع به کار کرده .
مشخصاتش هم اینه : فرکانس: Satellite: Telstar 12 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"
" دلم گرفته دوست دارم گریه کنم ولی نه مرد که گریه نمی کنه . پس چکار کنم .وقتی که دلم می گیره میرم تو اتاقم و تا صبح فقط سنتور میزنم تا احساس خودم رو خالی کنم . دنبال یه راهی هستم که خودمو راحت کنم . بعضی وقتا دوست دارم بمیرم . آخه این چه خدایی که فقط تو یه جای سنگی هستش . این چه خدایی که جز دینار و درهم ار شما گرفتن نمی داند امروز دوباره با بابام دعوام شد "
دلنوشته های علی بعدا :
"من از خودم شرمنده ام ، من از محرم شرمنده ام ، من از قرآن شرمنده ام ، من از خدا شرمنده ام ، من از اسمم شرمنده ام . شرمنده ام از نفس کشیدنم شرمنده ام از دستانم شرمندم وقتی کسی رو میبینم که پا نداره راه بره ولی من تو دنیا راه می رم و هرغلتی که می خوام می کنم . شرمنده از این که حتما باید یه زلزله بیاد که من به یاد پروردگارم بیفتم . شرمنده ام از این که این همه نعمت و نشونه رو می بینم ولی بازم از خدا یه نشونه میخوام .شرمنده از اینکه میگم نه من دیگه فلان کارو می کنم به قول بلوغی ها استارتو می زنم ولی باز می زنم تو خاکی . شرمنده از این که اراده ندارم که جلو برم .هر روز شروع میکنم ولی فردا می بینم که از دیروز عقب تر افتادم و خدا ازم دور تر شده . خدایا می دونم دیگه ازم خسته شدی میگی ولش کن این یه بنده تجدیدیه که مرتب تجدید میشه و منم مرتب ازت دور تر می شم ولی خدایا وقتی ازم دوری من از سایه می ترسم حتی از خودم می ترسم . خدایا خیلی چیز ها ازت گرفتم و خیلی خواستم که بهم دادی ولی خدایا بازم ازت یه چیز می خوام . خدایا من از الان می خوام یه بار دیگه استارتو بزنم بیام جلو تو رو به حق همین ماه کمکم کن . خدایا من ضعیفم زود گول می خورم خودت مثل همیشه هوامو داشته باش . به رحمتک یا ارحمن الراحمین"
برا دیدن دیگر دلنوشته های زیبای علی به ادامه مطلب بروید .
نشست انتخاباتی بلوغ ( به چه کسی رای بدهیم؟ )
طبق معمول دیر رسیدم به جلسه هم اندیشی انتخاباتی بلوغ و بحث شروع شده بود.
چند تا از بچه ها بودند دو تاشون رو که بغل نیما نشسته بودند نمیشناختم.
سلمان گفت آق احسان جمع و جورش کن امشب بره رو آنتن !!
گفتم مگه ماکروفره با این سرعت حاضر شه؟!! گفت ...........................
گلشیفته فراهانی راچه کسی
.........
لباسهایش را درآورد؟؟!!
جاتون خالی بعد چند مدت ، با چند تا از بروبچ بلوغ جمع بودیم توی مجموعمون ،
"سلمان شده "حالش گرفته وبرعکسش آقا طنّاز (طنز نویس بلوغ )حسابی روفرم بود.
شوخی شوخی یه هم اندیشی عمیق بلوغی به پا شد که خلاصشو براتون میارم .
طنّاز گیر داده بود به سلمان که چرا پَکَری و حال نداری؟ بهش گفت ببین آقا
" زندگی با مای بی بی شروع میشه و با ایزی لایف تموم میشه ،
پس قدر لحظه هایی که با شورت میگردی رو بایس بدونی "
.
با این حرف طنّاز ، بچه ها خندیدند و سلمان تبسم تلخی کرد .
طنّاز گفت : شیفتۀ گل انداختن لباتم داش ساسیِ سلمان شده !!!
اکبر از اون ور گفت مشکل همینه دیگه . گل و شیفته و ......
خدا !! تو دیگه کی هستی؟
نشسته بودم با سلمان خودمون ، کتاب " جمال آفتاب " می خوندیم . و روی فُرم
بودیم ، حسابی.یکی از نوجوونهای تیز بلوغ اومد، پَکَر بود و شاکی . چیزی نمی گفت
ولی مشخص بود که اساسی حالشو گرفته بودن . گفتم چته آق وحید؟
چرا پلاتین چسبوندی؟ بی خیال شو . یا خودش میاد یا ایمیلش .
سلمان اومد وسط حرفام و گفت شاید هم لنگه کفش ننه ش اومد رو کلّه ات.
وحید خنده تلخی کرد و با نیگاهی یه کتاب جمال آفتاب کرد ،
گفت : حافظ شما رو برده رو فاز و کیفتون کوکه ، ولی من دلم خونه آقا.
گفتم از کی؟ از چی؟گفت: آقا احسان ، از نامردی ، از خیانت ، از نارفیقی !!!
منم که دیدم آتیشِش خیلی تُنده ، گفتم حالا چی شده؟ کدوم نارفیقی وحید ما رو
تنهاترش کرده؟ گفت: سخت نیست کسی که یه عمر باهاش رفاقت کنی،
صمیمی باشی و بهِش خدمت کنی ، نارو بزنه بهِت و تو رو بفروشه؟؟!!
تو رو بفروشه اونم به کی؟ به دشمن مشترک تو و خودش.
سلمان گفت وحید تو که چُرت ما رو پروندی ، واضح بگو ببینیم چی شده؟
وحید آهی کشید و ادامه داد: چند ماه ، شب و روز روی طرحی کار می کردم و زحمت
کشیده بودم و کلّی مطالعه و تحقیق و آزمایش انجام داده بودم . آمادش کرده بودم
برا جشنواره خوارزمی . نه گردشی نه تفریحی نه فوتبالی ،
اصلا بخاطرش قید المپیاد رو هم زده بودم .
چون طرحم تقریبا بزرگ بود و احتمال برگزیده شدنش هم زیاد بود،
و تنهایی هم نمی رسیدم ؛ به دو تا از همکلاسی هام پیشنهاد همکاری دادم.
یکیش حامد بود ، پسری خوب و مستعد . شیطون و تو دل برو.
راستش منم خیلی دوستش داشتم.ولی توی تست زدن کمی ضعیف بود.
اگه طرح برگزیده میشد ، یه امتیازی بود براش توی کنکور.
اون یکی همکلاسیم داود بود ؛ ظاهرا پسر بدی نبود .
هم زرنگ بود هم خوب صحبت میکرد ، کلا روابط عمومیش بالا بود.
از ابتدایی همکلاسی بودیم . همیشه با من بود و یه جورایی یار غار !
منم خاستم ادای دینی هم کرده باشم. خلاصه سه نفری طرح رو ادامه می دادیم ؛
تا اینکه مشکلی پیش اومد. یعنی یواش یواش متوجه شدم داود با رفتاراش
و صحبتهاش میخاد زیراب حامد رو بزنه . مثل اینکه بهش حسودی می کرد.
بهش مهلت دادم ، درست نشد که نشد . منم دیدم اینجوریه به خاطر حامد ،
داود رو گذاشتم کنار. و به نوعی طردش کردم. به قول بروبچ رانده شد از درگاه ما.
من و حامد دو نفری ادامه می دادیم و طرح داشت تکمیل میشد برا ارائه .
و پیش بینی بچه ها و مسؤلین آموزش و پرورش این بود که انشاءلله برگزیده میشه.
که دوباره یه مشکلی کار رو خراب کرد. مشکل از طرف حامد بود یعنی کم کم
نمی اومد کارگاه و سر قرار حاضر نمی شد و کاراش رو انجام نمی داد.
بعدا فهمیدم اون موقع هم که کامپیوتره ویروسی شد و بک آپ هم نگرفته بود ،
عمدا کار خودش بوده.خلاصه آخرش هم گفت من نیستم و وِل کرد رفت.
منم که خسته و کلافه ، اعصابم نکشید و دلسرد شدم و بی خیال طرح و جشنواره.
سلمان گفت: خب آق وحید ، تموم شده رفته ، الان دیگه چرا پریشونی؟
وحید گفت: هیچ چی آقا سلمان ، بعدا که طرح های برگزیده جشنواره رو اعلام کردند
، با کمال تعجب و حیرت دیدم طرح منم بود ، البته امتیاز بالا نیاورده بود ولی بالاخره
بررسی کرده بودند. جزء طرح های رد شده بود. ولی نه به اسم من. باور میکنید؟
به اسم مشترک حامد و داود !!!
من گفتم چه جوری آخه؟ وحید گفت بعد اینکه طرح رو تعطیل میکنیم اونم به دلایلی
که گفتم ، داود و حامد دست به یکی میکنن و با توافق پشت پرده طرح رو به اسم
خودشون ثبت میکنن. نگو داود بعد این که از ما جدا میشه میشینه زیر پای حامد
و اغفالش میکنه.
ولی قربون اوس کریم برم که لاقل نمی ذاره برگزیده بشن و من بیشتر این بسوزم.
من گفتم عجب ....... بوده حامد ، که اینجوری به تو که اون قدر دوستش داشتی و
میخاستی کمکش کنی ، خیانت کرده و ......... بعدم چند تا فحش بچه مثبتی دادم.
سلمان یه نیگا بهم انداخت و گفت : داود که تکلیفش روشنه ولی به نظرت
حامد خیلی کار بدی کرده؟ گفتم بعله. گفت نامردی کرده که به بهترین دوستش که
خیر و صلاحش رو میخاسته خیانت کرده؟ گفتم آره. گفت نا لوطی بوده که با دشمن
بهترین دوستش دست به یکی کرده؟ گفتم معلومه دیگه.
گفت هر کی کار اینجوری بکنه ؟ گفتم بایس با منجنیق بندازنش توی آتیش.
بعدش سلمان آهی کشید و گفت: آقا احسان ! قبول داری بهترین دوست انسان
که خیر و صلاحش رو میخاد خداست؟ با کمی مکث گفتم بر منکرش لعنت!!
گفت: اگه الان خدا بهت بگه :
ای بنده من ، من به خاطر تو شیطان رو از درگاهم روندم ، و چون حسادت تو رو کرد
طردش کردم ، و زاهد هفت هزار ساله ام شد بدترین دشمنم. اینکارا همش به خاطر
تو شد، ولی ای بنده من !! تو می ری با این دشمن سر سخت من که دشمن خودت
هم هست ، متحد می شی علیه من و گوش به حرفاش میدی و کارهایی که نبایس
بکنی ، انجام می دی. گناه میکنی و لذت هم میبری؟
من تو رو برگزیدم که جانشین من باشی ولی تو رفاقت دشمن من رو انتخاب کردی؟
سلمان ادامه داد اگه خدا اینارو بهمون بگه ، چی داریم بهش بگیم؟ ها؟
من سرم پایین بود و داشتم فکر میکردم به این که نون خدا رومیخورم و عمله شیطانم
سلمان بعدش در حالیکه با دست چپش اشکای صورتش رو پاک می کرد
و با دست راستش آروم زد روی میز و گفت:
خدای من ! ای خدای مهربون من ! یا رحمن و یا رحیم !
من اگه جای تو بودم چیکار میکردم؟ با این همه خیانتهای ما،
خدا تو دیگه کی هستی؟؟؟!!!!!!!!!!!!
تسلیم پذیری فلسفه اصلی قیام عاشورا
( لطفا با تمرکز مطالعه شود . هر چند مطلب به جهت درخواست عده ای ار عزیزان بلوغی ویرایش مجدد شده است .)
فکر می کردیم که مطلب چی بذاریم تا هم عاشورایی باشه و هم بلوغی.
راستش اصل مطلب رو داشتم ولی چه جوری شروع کنم ذهنم رو مشغول کرده بود .
تا این که رسیدم خونه حاجی ، مراد برادر خانمم اومد .جلوم و با ادا و اطوار صمد
ممدی گفت ..............................
قربانگاه موانع محبوب
سلام و ممنون به خاطر پيگيري هاتون .
سه روز مونده به عيد قربان كه حاجي ها آماده ميشن تا همچون حضرت ابراهيم
كه اسماعيل خودش رو به قربانگاه برد، به صورت نمادين گوسفند قرباني كنند ؛
مونده بودم چه بنويسم ؟
كه ياد يكي از بلوغي هاي خواهر افتادم .
كه شكر خدا سیر حرکتیش خوبه و امسال يه رشته خوبي هم رفت دانشگاه ،
سر بحث حجاب كه معمولا همه مشكل دارند ، سوال داشت و چند جلسه توي
كارگروه تخصصي بلوغ روش هم انديشي شد و با مباني عقلي و فطري
باهاشون کار شد و مطالبي هم منتشر كرديم .
حالا با ايناش كاري ندارم . يه روز اين خواهر خوب ما گفت كه بالاخره بعد از
كش و قوش فراوان !! تصميم خودش رو گرفته و ميخاد چادري بشه و
ما هم كه اجازه نداريم به بقيه امر و نهي كنيم ، چيزي نگفتيم و
فقط از تصميم منطقي ايشون خوشحال شديم.
منتها چند روز بعد اين آبجي آمد گفت كه مانعي !!! پيش آمده. گفتيم مانع چيه؟
گفت كوله پشتي و كفش هاي كتوني ام كه تازه خريده بودمشون .
گفتيم يعني چي؟
كوله پشتي و كفش رو چه به چادری شدن؟؟؟!!!
گفت هيچ چي ديگه . من كه چادر سرم كنم . نميتونم كه ديگه كوله پشتي ناز
و قشنگم رو بندازم پشتم و نميتونم با چادر كفش كتوني قرمز بپوشم كه !!!!
البته میدونستم که این آبجی بلوغی ما تصمیمش محکم تر از این حرفاست
و داره یه جورایی خودش رو برا خدا شیرین میکنه
![]()
ولی چون مسئله دخترونه بود با يكي از خواهران بلوغ كه دانشجوي پزشكي
هستند مطرح كردم ايشون هم مثل من و شما نيشخندي زد و گفت عجب مانع
مسخره اي !!!!!!!! و ادامه داد بهش بگين بگین دلت رو بکن و رد شو
و اين مانع بين خودت و محبوب خودت رو بشكن.
منم تاييدش كردم و گفتم درسته .
اما شب كه توي خلوت خودم فكر ميكردم و کارای روزانه رو مرور میکردم، ياد اين آيه
قرآن افتادم كه خداوند وقتي ميخاست حضرت موسي رو به حضور خود بپذيرد فرمود :
فاخلع نعليك .
اي موسي كفشهايت را در بياور . تو در وادي مقدس طوي هستي .
اينجا بايد خاضعانه و سبكبار بدون كوچكترين دلبستگي دنيايي وارد شوي .
بايد كفشها را بكني تا راحت تر حركت كني.
ديدم عجب !!!! براي رسيدن به محبوب بايد همه دلبستگي هاي كوچك و بزرگ را
قرباني كرد . عواملي كه مانع شروع حركت هستند و
نمی گذارند در راه رسيدن به محبوب قدم برداريم فداشدني هستند. بايد فدا
شوند تا سنگيني بر پشت نكنند. تا بار سبك شود و
برای حرکت سریع به سوي محبوب بايد كفشها را كند.
كمي كه بيشتر انديشه كردم به خود خنديدم و خجالت زده شدم كه
چه نيشخند احمقانه اي به آن آبجي بلوغي زده بودم.
من كه خود مدعي حركت به سوي آسمان هستم با اين همه دلبستگي هاي دنيوي
كه دارم چه بارهاي گناه و غفلتي كه در كوله پشتي خود همراه دارم و بار خود
سنگين كرده ام . و هنوز كفشهاي خود را نكنده و پاي ارادتم لنگ لنگ هست .
مرا با اين اوضاع چه سزاست كه نيشخند بر كوله پشتي و كفش ديگري زنم !!!!!!!!!
جالب اين كه آين يكي خواهر بلوغي كه او نیز مثل من نيشخندي به آبجي كوچكش
زده بود ، دو روز پيش ايميل داده و سوال كرده است كه
آيا به مراسم جشن تولد دختر عمه اش كه در روز شهادت امام محمد باقر (ع)
برگزار ميشه ، برود يا نه؟
و با توجيه صله رحم و ناراحت ميشوند و نروم فكر ميكنن خودمو ميگيرم
و ريا ميشه و..........
طوري آسمون ريسمون كرده بود تا از بلوغ مجوز شركت در جشن در روز وفات را
بگيرد !! چرا از ما پرسيده بود؟
معلومه ديگه چون نميتونست تصميم بگيره . دلش ميخواهد برود ولي فطرتش
نمي گذارد و عقلش مي گويد نرود . و در اين ميان نمي توانست
خاسته غير منطقي دلش را قرباني كند ، از ما كمك خاسته بود.
ما چه گفتيم؟
هيچ چي . كمي كليات رو توضيح داديم تا در قربانگاه موانع محبوب ، خودش تصميم
بگيرد . يا نفس را قرباني ميكند و به سوي فطرت خود بازگشت مي نمايد كه در آن
صورت با دل كندن از اسماعيلش ، عيد برايش حاصل است. و بايد منتظر امتحانات
بزرگتر كه جوايز بزرگتري هم دارند بماند.
و يا با رفتن به مجلس ديش داش ناناي !!! در روز وفات ، نمي تواند
از كوله پشتي اش دل بكند و كفش ها را در نياورده ،
به خانه عمه جان مي رود . و اين تاوان ريشخندي است كه زده است.
اما اگر هم اين كار را بكند با شناختي كه از او داريم و خدا لطفش را شاملش كرده ،
دوباره پشيمان بر ميگردد به سمت محبوب و کار خود و کار ما رو زیادتر میکنه
و باز من در اين انديشه غوطه ور ماندم كه
اگر ابراهيم بايد اسماعيلش را به قربانگاه ببرد و حسين (ع) علي اصغرش
را فداي محبوب كند ؛
من بايد از كدام دل بستگي ام دل بكنم تا راهي ديار حبيب شوم !!!!
مانع محبوب من چیست؟و قربانگاه من !! کجاست؟
پوسته مهمتر است یا هسته؟ پیچیدگی روح در کنجکاوی طه
سلام عزیزان بلوغی . نمیدونم قبول دارین یا نه؟
روش انتخاب نخبه و تیزهوش و نمونه یه جاییش می لنگه به خدا .![]()
همین طه پسر باجناقم.اول هوشه و آخر کنجکاوی و سوال و جواب
و خیلی بالاتر از سنش نشون می ده.... نه تیزهوشان قبول شده نه نمونه. ![]()
البته بد نشد چون فرستادمش غیرانتفاعی بلوغی ها ، تا دوگانه سوزش کنن
![]()
بگذریم . آقا طه که تازگی ها چشمش عینک می خاد و ظاهرا قرینه اش مخروطی
هست ، چند ماه پیش ، باباش از دکتر صدقی پور فوق تخصص قرنیه های مخروطی
وقت گرفته بود و اون روز با هم داشتیم میبردیمش دکتر.
وارد جاده نشده سوال جواب ها شروع شد.
عمو این ماشین با چراغ گردون پشت سر اون تریلی چیه؟
اِه یه ماشین هم داره جلوش حرکت میکنه.گفتم حتما اسکورتشه.
طه گفت اسکورت دیگه چیه عمو؟ گفتم یه جورایی نگهبان تریلی هستن.
حتما بار تریلی خیلی حساس و مهمه.
طه گفت لابد کلید نیروگاه اتمی بوشهر رو از روسیه میارن
. گفتم شاید.
از بغل تریلی که رد شدیم یه نگاهی به کانکس روی تریلی کرد و گفت عمو اونجا رو
نیگا کن.دستگاه رو داخل چه جعبه بزرگی گذاشتن؟ چقدر محکم کاری کردند؟
عمو این چراغهای ریز اطراف جعبه چی هستن؟هی روشن و خاموش میشن؟
گفتم احتمالا سنسور هستند.یه چیزی شبیه هشداردهنده.معمولا وقتی محتوای
داخل جعبه مهمه یه سیم هایی به قاب وصل می کنن با یه سیستمی ،که اگه بر اثر
حرکت یا تغییر دما یا هر چی ، دستگاه خواست صدمه ببینه آژیر بکشه و هشدار بده .
باجناقم گفت طه دوباره سوالات داره از کوپنت میزنه بالاها.نزدیکیهای پلیس راه طه
گفت عمو شما چرا کمربند نداری؟ گفتم بستم که، مگه نمیبینی؟ ![]()
خندید و گفت عمو منظورم کمربند شلوارتون بود![]()
باباش یکی خابوند در گوشش
من گفتم اذیتش نکن راست میگه ... سگک
کمربندم شکسته بود ظهری بازش کردم. توی پلیس راه که کمی نگه داشتیم
طه پنج دقیقه ای غیب شد.وقتی اومد گفت : عمو رفتم باهاشون صحبت کردم.
گفتم با کیا؟ گفت با راننده تریلی و همراهاش.گفتم خب؟ طه گفت عمو میگن بار
تریلی ، یه قسمت مهمی از پالایشگاه هست . که دارن حملش میکنن.
چون دستگاهه خیلی حساس و مهمه، برا همینه این ور و اون ور تریلی بپا گذاشتن.
و این جعبه کانکس و سیستم ، برا حفاظت دستگاه اصلی هست توی مدت انتقال .
آقاهه میگفت این جعبه هه که فقط قاب و محافظ دستگاه اصلیه، 50000 دلار
قیمتشه. یعنی چیزی حدود 50 میلیون تومان فقط پول قاب موقت این دستگاه هستش.
گفتم خب ! طه گفت هیچ چی دیگه شما ببین اون دستگاهه چقدر مهم و پیچیده
است که قوطیش این همه سیم کشی و لامپ و هشداردهنده و قیمت داره.
گفتم بله! آقا طه هرچی مهم باشه و حساس ظرفی که توی اون قرار میگیره
اون ظرفه هم مهم هست لابد .
طه تا خواست خودش رو جمع و جور کنه برای توضیح اضافی،باباش گفت
آقا احسان این حاجی رو میبینی تو رو خدا؟ طه همینجوری هم مغزش
پیش فعال هست که حاجی باز ورش میداره میبره تو جلسات استاد.![]()
طه یهو گفت عمو ! بابا گفت استاد !! یاد اون جلسه افتادم که استاد توضیح میداد
و میگفت وقتی ظرف و قالب یه چیزی مهم و پیچیده است و خیلی خرجش شده
اون وقت ما میتونیم پی ببریم به اینکه محتوی و داخل اون جعبه و قاب مهم و حساس
هست.مثل همین دستگاه پالایشگاه و محافظ اون.
حالا شما این بدن ما رو حساب کن با این پیچیدگی هایی که داره و حساسیت ها
و مهم بودنش و اعضای مختلف که هر کدوم برا خودش یه دنیایی هست. اون وقت
همه این بدن کلا ظرف و قاب موقت روح انسان هاست توی این دنیای چند روزه.
یعنی روح آدم مثل دستگاه داخل جعبه هست و بدن ما مثل جعبه داره روح رو حمل
میکنه. حالا حسابشو بکن روح چقدر حساس و مهم و با ارزشه و بایس چقدر مواظب
اون بود تا صدمه نخوره و آسیب نبینه .
بابای طه گفت آقا احسان من میگم این داره حرفهای بزرگتر از دهنش میزنه . ![]()
گفتم نه اتفاقا راست میگه. شما حسابشو بکن چشم که قسمت کوچکی از بدن
انسان هست و یک قسمت ریز چشم قرنیه هست آقای دکتر صدقی پور هم
فوق تخصص قرنیه های مخروطی داره. یعنی هر قسمت کوچیک از بدن پیچیدگی
های خاص خودش رو داره.که چند تا فوق تخصص داره برا خودش.
روز به روز هم تازه داره پیچیدگی های جدید بدن کشف میشه .
حالا اهمیت و پیچیدگی کل بدن (چشم-گوش-مغز-قلب و اعصاب و....) همه این ها رو
که رو هم جمع کنی ،اون وقت می رسی به یک قالب و قاب موقتی که ساخته
شده تا در این دنیای خاکی موقتا مرکب و ظرف چند ساله روح انسان باشه.
خب ار همین جا اهمیت و خارق العادگی روح رو میشه حدس زد. جالبه ما این همه
مواظب این بدن هستیم که آسیب نبینه. چشم ضعیف نشه،گوش عفونت نکنه،
قلب درست کار کنه،اعصاب به هم نریزه و .............
و این همه پزشک و متخصص برا جلوگیری از صدمه دیدن بدن تربیت شده .
اون وقت برای روح انسان که جوهر و اصل انسان هست چقدر اهمیت داده بشه؟ ![]()
بدنی که با مرگ پوسیده میشه و از بین میره این همه براش ارزش قائلیم
و برا روح که همه هستی ماست و تا ابد باقی هست ، چقدر اهمیت می ذاریم؟
روحی که لطیف هست و کوچکترین عملی و حرفی روش اثر میذاره
و مدتها اثرش روی روح میمونه و بازخورد اون به خودمون بر میگرده .
اصلا واژه روح از ماده ریح گرفته شده به معنی باد و نسیم . یعنی روح با کوچکترین
نسیمی تغییر میکنه . برا همین بایس خیلی خیلی مواظبش بود ، حرفی که میزنیم.
نگاهی که میکنیم.چیزی که گوش میدیم و عملی که انجام میدیم. اینا همش روی روح
اثر داره و روح هم اون اثرات رو با خودش داره و حتی بعد از مرگ با از بین رفتن بدن
هم با خودش به اون دنیا منتقل میکنه .
جالبه که ما برا چشم و گوش و اعضای بدن این قدر وقت میذاریم و ازشون مراقبت
می کنیم اون وقت برا روح چی ؟ ما چقدر از روح خودمون مراقبت و محافظت میکنیم
و برای سلامتی اون و ایمن نگهداشتن روح از آسیب ها وقت میذاریم؟؟!!
گاهی بایس ترسید از اینکه با رفتار و اعمالمون باعث بشیم آروم آروم روح عفونت کنه
و ما همچنان غافل و بی خبر به زندگی چند روزه دنیا خوش باشیم؟؟!! ![]()
طبیبی می گفت تا روحمون رو از این مرکب بدن بیرون نبرده اند میشه براش کاری
کرد و مریضی هاش و عفونتهاش رو درمان کرد وای بر ما که از این قالب بیرون رویم و
فکری به حال خود نکرده باشیم !!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
:: چت بلوغی 4
مطلبی با عنوان "
چرا وقتی دوست جنس مخالف دارم ، دلتنگی هام رفع میشه؟
در هم اندیشی مجازی یاشار با احسان برادری منتشر شد .
در وبلاگ " آشنایان ره عشق " به آدرس:
بازگشت ( کفتر بازی بلوغی 2 )
روز عید رفتم خونه مادربزرگم برا عید دیدنی . کمی زودتر
رفته بودم تا دایی خونه باشه و طبق معمول بریم حیاط پشتی برا
کفتر بازی و نشاط ؛ وبه قول برو بچ کفتر بازا روحمون بازبشه .
جاتون خالی خیلی سرحال شدیم با کبوترهای رنگارنگ و عجایبی
که عالم کبوترها داره . به خصوص که دایی روز عیدی خیلی رو
فرم بود و واقعا کیفش کوک بود.
شاید باور نکنین ...............................
آی کیو بلوغ به ارزانسرا میرود
سلام بر و بچ بلوغی عزیز، داش احسان برادری تماس گرفتند و گفتند که رفته بودن
سرعین دوروزه برگردن حالا سر از ماسوله و اسالم شمال درآورده - به من که
آی کیو باشم سپرده مطلب بندازم تو بلوغ .....
منم داشتم فکر میکردم که چی بنویسم که علامه ای ها تیکه نپرونن و فرزانه ای ها
خوششون بیاد- البته با رعایت فواصل قانونی و کانونی- ضمنا برا بقیه بلوغی ها که
این طرفی و اون طرفی زیاد داره به درد بخور باشه! که یهو والده مهربان گفت
حاضر شو بایس بریم خرید.... تا خاستم بگم کار دارم گفت لابد باز این آقا احسان
برادریش گل کرده و کار دستت داده.....اینا اگه آخرش مخت رو تلیت نکردن هر چی
خواستی بگو...
خلاصه ! مامان ما سالار و منم که بچه مثبت زدیم به بازار.....
خریدامون ده دقیقه ای تموم شد و رسیدیم ارزانسرای بیتا
مغازه دو دهنه بزرگ لباس-شلوغ و پر از زیباییهای طبیعت!!!! مادران های چادری
با دخترای اونجوری !! اساسا !!! ماله کشی رو باییس از این دخترا یاد گرفت...بماند....
من که میدونستم بایست یه دو ساعتی تو مغازه الاف باشم....کمی که نوک کفشام
رو نیگا کردم حوصله ام سر رفت و سرم رو چرخوندم....بعععععععله....
نه میشد نیگا کرد... نه میشد نیگا نکرد...
عوامل تشویق به نگاه : کنجکاوی،پنکک شناسی- سایه بینی-ریمیل شناسی -
رژشناسی و حس زیبادوستی !!!!! وسوسه های شیطان...
عوامل بازدارنده نگاه : شرم وحیای بنده!!!! تیزی مادر گرامی که 20 سال مشاور
مدارس دخترونه بوده...نزدیکی ماه مبارک و بدتر از همه دوربینهای مداربسته که
درسته کاره ای نبودن ولی خوف مینداختن تو دل آدم!!!!! خلاصه هر چی ذکر بلوغی
اسئل الله من فضله و .... یادم داشتم گفتم تا اینکه به ذهنم اومد خودم رو مشغول
کنم....تو یه تابلو نوشته بود این مغازه مجهز به سیستم دوربین مداربسته
میباشد.....یه نیگا به تابلو و صفحه های LCD که از شش جهت تصویر میدادن کردم و
به یکی از مغازه دارا گفتم داداش سیستماتون خیلی خفنه ها....گفت آره
آقامهندس...گفتم حافظه شون چه جوریه؟یعنی چقدر فیلم های ضبط شده رو نگه
میداره؟گفت دو ماه . بعدش تصاویر پاک میشن...یعنی جایگزین میشن....
گفتم آقا ببخشید چه نیازی هست توی مغازه هایی که دوربین دارن مینویسن
این که این مغازه مجهز به دوربین مداربسته میباشد؟
گفت این دو تا علت داره : یکی این که اونی که میخواد چیزی کش بره یا
کار اونجورکی بکنه بدونه که چشمی هست که داره نیگاش میکنه
و یه جورایی این آگاهی دادن عامل بازدارنده است ... ماهم که نمیخایم دزد
بگیریم...میخایم جلوی دزدی رو بگیریم....
گفتم آره دیگه انصافا اینجوری هم برا متخلف خوبه هم برای شما...
گفتم علت دوم چیه؟گفت:بعدش هم اینکه برا اینکه
مشتریا جمع و جور تر باشن مخصوصا خانم ها که حساس ترن یه موقع دست نکنن
توی دماغشون و بعدن فیلمشون گرفته بشه و آبروریزی بشه...گفتم واقعا؟!!! گفت
شوخی کردم......برا اینکه بالاخره ملت بدونن تصویربرداری میشه و رسمی تر باشن.
آقاهه که توضیح میداد منم یهو جرقه ای تو ذهنم زده شد و گفتم:ایول داری ..
گفت:چی؟ به اون گفتم هیچی...........
ولی توی راه به مادرم گفتم مامان میدونی داشتم به چی فک میکردم؟گفت بعله...به
آقا احسان که یه هفته است ندیدیش....گفتم نه جدای از شوخی داشتم به این فک
میکردم که توی جاهایی که مینویسن این مکان مجهز به دوربین مداربسته میباشد ما
ها اینقدر مراقب و مواظب هستیم... دزده دزدی نمیکنه و خلافکاره خلاف نمیکنه و
حتی کسی از ترس آبروش جرات نداره دست تو دماغش بکنه...مامانم
گفت خب .... گفتم هیچی دیگه مگه ما معتقد نیستیم خدا همیشه حاضر و ناظر
ماست و رفتار ما رو میبینه و همه اعمال ما ضبط میشه و هر عملی حتی به اندازه
ذره مثقالی باشه تصویر برداری میشه و به موقعش دیده میشه؟اون وقت هر غلطی
دلمون میخواد میکنیم و از آبرومون هم نمیترسیم؟؟!!؟؟!!
عجیبه کارایی که جلوی یه الف بچه 2-3 ساله انجام نمیدیم، جلوی چشم خدا
و دوربیناش راحت انجام میدیم و از روزی که همه کرده هامون میاد رو پرده و همه آدما
میبینندشون باکی نداریم...مامانم که کمی تحت تاثیر قرار گرفته بود
یه نگاهی بهم کرد و گفت بله اینجوریه .ولی تصاویری رو که ملائکه گرفتن میشه با
آب توبه پاکشون کرد. اما راستشو بگو حالا تو داری این حرفا رو به من میگی یا برا
بلوغ مطلب آماده میکنی؟
گفتم هم برا شما میگم هم برا خودم و هم برا بلوغ...بعد کمی مکث کردم و گفتم:
ای کاش مثل مغازه های بزرگ تو بعضی جاها هم مینوشتن:
این دنیا مجهز به دوربین تصویربرداری میباشد...
مراقب اعمال خود باشیم...
"مهارت بیان" بلوغی
نشست انتخاباتی بلوغ ( به چه کسی رای بدهیم؟ )
گلشیفته فراهانی راچه کسی ............ لباسهایش را درآورد؟؟!!
خدا !! تو دیگه کی هستی؟
تسلیم پذیری فلسفه اصلی قیام عاشورا
قربانگاه موانع محبوب
پوسته مهمتر است یا هسته؟ پیچیدگی روح در کنجکاوی طه
چت بلوغی 4
بازگشت ( کفتر بازی بلوغی 2 )
آی کیو بلوغ به ارزانسرا میرود
تک نوشته
بالاترین محبوب
سر سر ه بازی آی کیو بلوغ
داستان اعتکاف چوپان عاشق
خرداد فصل امتحانات
